ستاره دیده فروبست و آرمید بیا
شراب نور به رگ های شب دوید بیا
ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا
شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصّه زنگ من و رنگ شب پرید بیا
به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار
بهوش باش که هنگام آن رسید بیا
به گام های کسان می برم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا
امیدِ خاطر ِ سیمین ِ دل شکسته تویی
مرا مخواه از این بیش ناامید بیا




بيا تا گل بر افشانيم و می در ساغر اندازيم

فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو در اندازيم

اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد

من ساقی به هم سازيم و بنيادش براندازيم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ريزيم

نسيم عطر عطر گردانرا شکر در مجمر اندازيم

چو در دستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

که دست افشان غزل خوانيم و پا کوبان سر اندازيم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز

بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم

يکی از عقل می لافد يکی طامات می بافد

بيا کين داوری ها را به پيش داور اندازيم

بهشت عدن اگر خواهی بيا با ما به ميخانه

که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازيم

سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شيراز

بيا حافظ که تا خود را به ملکی ديگر اندازيم